
بمان تو لا اقل ای غم
صدای تبله ی عشقی به پهنه دیوار ... صدای لغزش شهوت میان چشم سیاه ...
وقتی که
گاه که دلم میگیرد
پروانه های مصلوب در دفتر عاطفه ام را
نوازش میکنم
و پژواک تو را
از نوارهای خاطره ام
گاه که دلم میگیرد
پاهای مضطرب و لرزانم را
بر سنگفرش خیابانهای اندیشه ی تو میکشم
تا که شاید نگاه تو
بر این بسته درهای انتظار من
فرود آید
گاه که دلم میگیرد
پرنده های احساسم را بر پهن دشت خاطره ات
به پرواز در می آورم
و پرده های پشمین انتظار را
از دریچه های یادت به کناری میزنم
اما ...
در تمامی لحظه های عبور آب و آیینه
من جاری در وهم و خیال تو
غرق در قعر اشک ها
روزگاری رفت و من در هر زمان
آزمودم رنج غربت را بسی
درد غربت ميگدازد روح را
جز غريب اين را نميداند كسی
هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسی مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت بی همزبانی بدتر است
هدفم گم شده است
هدفم گم شده است
در زندگی
در پس سخنان اطرافیان
خاک می خورد روی زمین
هدفم ان بود که پروانه شوم
آزاده شوم "بال زنم
تا به آن سوی خیالم برسم
اما دیگران
سوزاندند مرا در پیله
از نخ و جانه بدنم
خواب آسوده ی خود را بافتند
و من اینک در آرزوی پرواز
آنچه را دیگران محروم کردند زمن
در پس طاق ابریشمی ی جلوی احساسم می نگرم
کاش می گفت بیا
کاش می گفت بیا
دانه در خاک نشست
آه افتاد ........
گسست ...........
اشک رقصید .........
چکید ..............
گریه خندید .............
رهید ............
چشم دیگر به خدا
رنگ مهتاب ندید
قلب آرام چکیدن را خواند
چشم آرام گذاشتن را دید
دل من تاب جهان را نکشید
که ز مرگ گل نور
دل من ماند از آرامش دور
کاش با مرگ مرا هم می برد
کاش می گفت : بیا با من باش
کاش می گفت : بیا .........
از وقتيکه تو رفتی .. دلم چه گوشه گيره
چيکار کنم بفهمی .. دلم بی تو ميميره
اگه به عشق نخندی .. دلم بهونه گيره
تا وقتی بر نگردی .. دلم هنوز اسيره
اگه امروز نگی دوستت دارم
فردا خيلی ديره
اونی که دوسش داری دلش ميگيره
يروزی ميزاره ميره
جايی که هيچکی ازش خبر نگيره
آخرش مثل يه گل
پرپر ميشه ؛ بی عشق ميميره
زندگي شطرنج دنيا و دل است قصه ي پررنج صدهامشکل است
شاه دل کيش هوسها مي شود پاي اسب آرزوها در گل است
فيل بخت ما عجب کج مي رود در سر ما بس خيالي باطل است
ما نسنجيده پي فرزين او غافل از اينکه حريفي قابل است
مهره هاي عمر من نيمش برفت مهره هاي او تمامش کامل است
با دل صديق ما او حيله ها دارد و از بازيش دل غافل است
ما تماشاچياني هستيم
كه پشت درهاي بسته مانده ايم !!
ديرآمده ايم
خيلي دير...............
پس به ناچار
حدس مي زنيم
شرط ميبنديم
شك مي كنيم .............
وآن سوتر
درصحنه
بازي به گونه اي ديگردرجريان است !
غم
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم، دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
